X



[موضوع : ]
[ يکشنبه 16 تير 1392 ] [ 15:01 ] [ مامان آزاده ] [ ]

سلام دختر گلم ببخشید که خیلی وقته نیومدم به وبلاگت سر بزنم و واست بنویسم امیدوارم که منو ببخشی آخه تو بزرگتر شدی و بیشتر وقتم با تو  و کارهای خونه میگذره.کوچیکتر که بودی وقتی میخوابیدی وقت داشتم که بنویسم ولی الان خودمم نمیدونم چیکار میکنم.ماشاالله بزرگتر شدی و دیگه واسه خودت خانمی شدی

انقدر نیومدم خبرهای جدید رو بنویسم که دیگه امروز گفتم حتما باید بنویسم آخه امروز هم به یکی از بهترین روزهای زندگیم داره میپیونده آخه امروز من عمه میشم و به قول تو خاله زندایی داره نی نی میاره انشاالله که صحیح و سالم به دنیا بیاد اسمش هم هست آرسام.تاریخ تولدش دو روز با تو فرق میکنه گلم

خبر دیگه هم اینه که هانا دختر عمت هم آخرای ماه دیگه داداش دار میشه که اسمش هست شایان انشاالله اونم بسلامتی به دنیا بیاد.

تو هم به من میگی که مامان تو شکمت نی نی داری میگم نه میگی نخیر داری.

رراستی عکسهای آتلیه پارسالتو نذاشتم ببخشید انشاالله در اولین فرصت میذارم عزیز دلم.بووووس واسه بهترینم



[موضوع : ]
[ دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 ] [ 18:27 ] [ مامان آزاده ] [ ]
روز دختر

 

 

دختران فرشتگانی هستند  از آسمان
برای پر کردن قلب ما با عشق بی پایان
این روز بر دختران دیروز و مادران امروز مبارک . . .

 

تقدیم به بهترین دختر دنیا و امید حیات من
با آرزوی بهترین و برترین ها برای فرشته زندگیم . . .
دخترم روزت مبارک

 

عکسهای عشقم تو روز دختر

 

قربون اون ژست گرفتنت بشم من عزیزمبوس

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 27 مرداد 1394 ] [ 1:30 ] [ مامان آزاده ] [ ]
94/2/29

 

 

 

تقدیم به کسی که شکفتن هیچ گلی زیباتر از لبخند او نیست

جشن میلادت بهترین بهانه برای فکر کردن به تو و به یاد آوردن

روزی است که به دنیا آمدی و همه را خوشحال کردی.

 

عزیزم تولدت مبارک

 

دختر گلم امسال دومین سالیه که کنار ما هستی و زندگی مارو قشنگ کردی.خدایا ازت ممنونم که این نعمت زیبارو به ما دادی هرچقدر هم خدارو شکر کنیم باز هم کمه.مرسی که کنارمون هستی فدات شم انشاالله که همیشه تنت سالم باشهمحبتبوس

دو سالگیت مبارک گلمتشویق



[موضوع : ]
[ سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 ] [ 22:40 ] [ مامان آزاده ] [ ]
شمارش معکوس تولد گلم

فقط 6 روز مونده تا تولد بهترین بهانه زندگیم

دختر گلم اصلا باورم نمیشه که چند روز دیگه 2سالت رو تموم میکنی انگار همین دیروز بود که من و بابا امیر منتظر به دنیا اومدنت بودیم ماشاالله هروز داری بزرگتر میشی و کارهای جدید یاد میگیری و ما تورو میبینیم و لذت میبریم الهی که همیشه تنت سالم باشه و لبت خندون قربونت بشممحبت



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 23 ارديبهشت 1394 ] [ 22:47 ] [ مامان آزاده ] [ ]
خداحافظی با شیر و پوشک

حدود یک ماه بود یعنی از فروردین شروع کردم به کم کردن شیر دیگه روزها بهت شیر نمیدادم فقط بعد از ظهرها و شبها موقع خواب آخه موقع خوابیدن حتما باید میخوردی تا بخوابی غصم گرفته بود که میخوام چیکار کنم که اول بعد از ظهرهارو حذف کردم و میذاشتم تو تختت و انقدر تکونت میدادم تا بخوابی بعد از اثاث کشی یعنی در تاریخ 6 اردیبهشت تا هشتم بهت شیر ندادم و شبها هم به زور میخوابوندمت ولی شب هشتم بغض کردی و شیر خواستی منم که خودم هم بغض کرده بودم آخه صبحش مامانم میخواست برگرده خونشون حسابی گریه کردیم و بهت شیر دادم مامانم گفت پس چرا دوباره شیر دادی گفتم الان نمیتونم ندم ولی دوباره از فرداش ندادم تا الان که خدارو شکر بسلامتی تموم شد البته بعضی وقتها بهونه میگیری و میگی ممه ولی من  و بابا امیر حواستو پرت میکنیم.ولی خوب خیلی سخته هم برای بچه هم برای مادر چون اولین جدایی بین مادر و فرزند.قربون دختر گلم بشم که خیلی اذیتم نکردمحبتبوس

پروژه پوشک رو هم که خیلی وقته شروع کرده بودیم که خدارو شکر اونم بسلامتی داره تموم میشه الان فقط شبها پوشکت میکنم چون روزها هرموقع جیش داشته باشی میگی مامان جیش فدای اون زبونت بشم خوشگلم.شبها هم دیگه نکنم کارهای سختمون بسلامتی تموم میشه انشاالله 

راستی دیگه حرف زدنت هم تکمیل شده و کلی شعر یاد گرفتی و از 1 تا 15 هم میشمری.

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 ] [ 21:35 ] [ مامان آزاده ] [ ]
اثاث کشی

تو پستهای قبلی گفته بودم که سرم شلوغه و نمیتونم زیاد به وبلاگ سر بزنم بخاطر اثاث کشی بود.بله دخترم چند وقتی بود که کار داشتم و وسایل خونه رو جمع میکردیم و خونه هم شلوغ شده بود تو هم حوصلت سر میرفت و میگفتی خونمون چی شده قربونت بشم آخه نمیدونستم که چطور بهت توضیح بدم که بالاخره در تاریخ 3 اردیبهشت اثاث کشی کردیم و اومدیم کرج.خیلی واسم سخت بود آخه از جایی که 28 سال توش بودم و بزرگ شدم  از همه مهمتر از پیش مامانم و داداشم باید دل میکندم ولی دیگه چه میشه کرد سرنوشت ما هم اینطور بود دیگه حالا خدارو شکر که خانواده بابا امیر(مامانی و بابایی و عمه ها ) کرج هستن و خیلی غریبی رو حس نمیکنم.

از خونمون عکس هم گرفتم که بعدا میذارم الان پیشم نیست آخه خونه جدیدمون هنوز اینترنت نداریم و الان هم دارم این مطلبهارو خونه بابایی مینویسم.



[موضوع : ]
[ دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 ] [ 21:14 ] [ مامان آزاده ] [ ]
روز پدر و مادر

 

 

پدرم پینه های دستت حکایت داستانی است عاشقانه ، صادقانه...

ای تمام زندگیم روزت مبارک...

 

روز پدر به همه پدرهای مهربون مخصوصا همسر خودم و بابایی مبارک باشه. انشاالله که همه باباها همیشه تنشون سالم باشه و سایشون بالا سر خانوادشون باشه اون پدرهایی هم که بینمون نیستن انشاالله که روحشون شاد باشه.

دخترم روز پدر صبح که از خواب بیدار شد به باباش تبریک گفت:بابا روزت مبارک بعد هم بوسش کرد.بعد هم زنگ زدیم و به بابایی تبریک گفتیم.بابایی روزتون مبارک انشاالله که همیشه تنتون سالم باشه و سایتون بالا سرمون باشه.

 

 

 

 

پدر سه نقطه دارد...

پسر سه نقطه دارد...

دختر هم سه نقطه دارد...

اما مادر هیچ نقطه ای ندارد، چون که نقطه نقطه وجودش را وقف خانواده اش کرده است.

مادرم روزت مبارک 

 

روز مادر چون سرمون شلوغ بود که دلیلش رو تو پست بعدی میگم نتونستم بیام و تبریک بگم.بخاطر همین روز مادر و پدر رو یکجا تبریک گفتم.

مامان جون و مامانی روزتون مبارک انشاالله که همیشه تنتون سالم باشه.دوستتون داریمبوس

 

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 12 ارديبهشت 1394 ] [ 21:23 ] [ مامان آزاده ] [ ]
سال 1394

 

 

سالی که بهارش قدم فاطمه باشد

 

صدها برکت از کرم فاطمه باشد

 

امید که یک مژده ز صدها خبر خوش

 

پیغام فرج در حرم فاطمه باشد.

 

سال نو مبارک

 

 

سلام دختر عزیزم باز هم بابت تاخیرم عذرخواهی میکنم هم ار تو و هم از همه دوستان عزیزم ببخشید که خیلی وقته به وبلاگت سر نزدم و واست عکس و مطلب نذاشتم آخه با خونه تکونی و اینا سرگرم بودم حالا بعدا سر فرصت همه رو واست توضیح میدم که چرا سرم شلوغ بود ، میدونم وقتی بزرگ شی و وبلاگتو نگاه کنی میگی چه مامان تنبلی دارم ولی عزیز دلم واقعا وقت نمیکنم منو ببخش انشاالله سر فرصت کلی عکس واست میذارم و جبران میکنم.

 

فقط اومدم سال نورو به همه دوستای خوبم تبریک بگم انشاالله که همگی سالی پر از خوشی و سلامتی داشته باشید.محبت



[موضوع : ]
[ دوشنبه 10 فروردين 1394 ] [ 22:30 ] [ مامان آزاده ] [ ]
عکسهای دخترم

خیلی وقته که عکس نذاشتم  فقط میومدم مینوشتم آخه عکس گذاشتن کمی کار میبره ولی بالاخره اومدم ت عکسهای مدتی رو که نبودیم بذارم.

 

این هم عکسهای گل دخترم :

اینجا عمه فاطمه داره از آنیتا عکس میگیره اما مگه یه جا بند میشد همش میخواست دوربین عمه رو بگیره منم این چندتا عکس رو ازش گرفتم.تاریخش رو نمیدونم واسه چه روزیه آخه واسه خیلی وقت پیش

 

 

 

اینجا هم دستشو دراز کرده که دوربینو بگیره

 

 

قربون اون خندت بشم من عزیزم

 

 

اینم عکس گوشواره های دخترم .چند روز گیرداده بود که بابا گوشاره بخر ما هم اینارو خریدیم و کلی ذوق میکرد

 

 

این چه وضع رو صندلی نشستن آخه.این مدلیشو دیگه ندیده بودیم

 

 

اینجا هم خونه مامانی هستیم که خانوم سوار دوچرخه هانا شده و داره کیف میکنه

 

 

 

اینجه خونه مادربزرگ من (یعنی مادر مامان جون ) رفته بودیم واسه تولد علی پسردایی من آنیتا هم شمع رو برداشته بود و میخواست فوت کنه.دهم دی بود

 

 

قربون اون فوت کردنت بشم که چشمات رو هم میبندی.عاشقتمبوس

 

 

اینجا هم دخترم میگه که باید خودم غذا بخورم وقتی هم من قاشق رو میگیرم که بهش کمک کنم میگه مامان ندیر (یعنی نگیر ) فدای دختر مستقلم بشم من

 

 

 

 

تو این عکس میخواست لپهاش رو پر از باد کنه که این شکلی شد.

 

 

اینجا هم دست به سینه نشسته

 

 

دخترم داره خودشو و لباسش رو که مامانی بافته نگاه میکنه عاشق این لباسشه هروقت اینو بپوشه میگه خوشل (خوشگل) شدم.مامانی دستتون درد نکنه خیلی خوشگل شده مرسی

 

 

 

اینم غذا خوردن آنیتا خانم بدون کمک

 

 

دوستت دارم عزیزممحبتبوس

 

 

اینجا خونه دایی بابا امیر اونی هم که وسط آنیتا و هاناست هانیه است نوه دایی محمد که بال و شاخکخا بچه هارو واسشون گذاشت تا عکس بگیریم.

 

 

 

 

دخترم تازه یادش افتاده که پستونک بخوره

 

 

21 ماهگیت مبارک عزیزدلم  تشویق انشاالله که همیشه سالم باشی.21 ماهه که تو کنار مایی و ما با وجود تو  از زندگی لذت میبریم.خدایا شکرت

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 28 بهمن 1393 ] [ 22:00 ] [ مامان آزاده ] [ ]
مسافرت مشهد

روز 13 بهمن ساعت 8 شب همه دسته جمعی یعنی من و بابا امیر و آنیتا به همراه مامانی و بابایی و عمه آزاده اینا و عمه فاطمه اینا سوار هواپیما شدیم تا بریم به مشهد و شب رسیدیم مشهد و تا برسیم هتل و مستقر بشیم دیر وقت شد و قرار شد استراحت کنیم و فردا ظهر برای نماز جماعت به حرم رفتیم خدارو شکر چند روزی که اونجا بودیم هوا خیلی خوب بود فقط روزی که داشتیم برمیگشتیم یعنی روز جمعه 17 بهمن هوا خیلی سرد شد خلاصه اون چند روزی که اونجا بودیم خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به آنیتا و هانا دست مامانی و بابایی درد نکنه که مارو به این مسافرت دسته جمعی بردن انشاالله که همیشه تنشون سالم باشه.

راستی عکسهای مشهد رو هم در اولین فرصت میذارم آخه یه سریش تو گوشی عمه فاطمه است



[موضوع : ]
[ دوشنبه 27 بهمن 1393 ] [ 22:04 ] [ مامان آزاده ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد